رضا قلى خان ( هدايت )
167
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
پرندآور برآورد از نيامش * بقهر خصم بهر انتقامش برنداف با اول و ثانى مفتوح بنون زده بمعنى تسمه و دوال باشد يعنى چرم زين و لكام مختارى غزنوى كفته شعر كشد تير تو از بر شير پى * درد تيغ تو بر تن پيل خام ازيرا كه مىزين و زان بايدت * برنداف زين و عنان و لكام بعد از تحقيق معلوم شد كه اين لغت تركيست و بقاف است بمعنى رودكانى نيز كفتهاند برندك بفتح اول و ثانى و رابع بمعنى كوه كوچك و پشته و بعضى كويند بردنك پشتهايست كوچك كه در ميان دشت و صحرا واقع مىباشد و بردك اصحّ است زيرا كه برد بمعنى سنك است برندكام بكسر اول و حركت ثانى و ثالث و رابع كياهى باشد كه آن را بابونه كاو كويند تحميل ميم بواو تبديل شده و مصحف شده باشد برنده بر وزن درنده بمعنى دليل و رهنما است و بمعنى كشش كه به عربى جذبه كويند چه برده بمعنى مجذوب و رونده بمعنى سالك و پروانه را نيز كويند كه شبها خود را بر شمع زند و بباى پارسى نيز آمده كه پرنده باشد برنس بضمّ اول و ثالث بر وزن سندس جامه و كلاه پشمين ترسايان را كويند و اين لغت نه پارسى است بلكه عربى است برنشستن بمعنى سوار شدن است برنك بر وزن خدنك بمعنى جرس و دراى و غلق در خانه باشد و كليد را نيز كويند و بمعنى ذخيره و اندوخته نيز آمده و اصحّ اين لغت مدنك است در حرف ميم نوشته خواهد شد و بكسر تين برنج كابلى است و مرقوم شد برنو بر وزن بدخو ديباى تنك و حرير نازك و بر نون به وزن افسون نيز به همين معنى است و بباى پارسى نيز آمدهاند حكيم قطران كفته شعر نپّرد بلبل اندر باغ جز بر بسّد و مينا * پنويد آهو اندر دشت جز بر قالى و پرنون برنوف در تحفه كفته درختى است شبيه بدرخت انار و بسيار پرشاخ بركش شبيه ببرك ز غرور زرد مىباشد و به سپيدى آميخته و از آن تيرهتر است برنى بفتح اول و سكون ثانى و ثالث بمعنى مرتبان كوچك و آن ظرفى است كه در آن مربّا كنند و راى آن نيز با لام تبديل يابد و فتحه و ضمّه كردد برنيس بر وزن ادريس نوعى از بلوت باشد برنيش بضمّ اول و سكون ثانى و كسر ثالث بتحتانى مجهول بشين نقطهدار زده بيچش و شكمرو و اسهال كه آن را به عربى زحير كويند در برهان و جهانكيرى آوردهاند و رشيدى كفته ظاهرا خطا كردهاند و اين لغت بكسر باء و تاخير نون بر ياء ساكن بوده باشد و مأخذ آن برنيش به تقديم يا بر نون يعنى بريدن بوده و سهو كردهاند و همانا حق با اوست برو بضم اول و ثانى و سكون واو در برهان مخفف بروت دانستهاند كه به عربى شارب كويند و بفتح اول و ضم ثانى ابرو را كويند كه به عربى حاجب خوانند و ديكر كفته بمعنى ماه و ستاره مشترى و جهانكيرى نيز كويد نام ستارهء مشتريست و با اول و ثانى مضموم مخفّف بروت است فردوسى كفته شعر كه دارد كهء كينه پاياب او * نديده بروهاى پرتاب او و در اين شعر برو بمعنى بروت دانستن خطا است همچنين واضحتر كفته شعر سر نامداران پر از كين همه * بروها بروها پر از چين همه و بمعنى ابروهاى پرچين صحيح است چه از بروت پيچيده خصم نترسد و اينكه بمعنى مشترى كفتهاند نيز صحيح نيست و اين بيت فردوسى را كه شاهد آورده شعر به بالا چو سرو ميان همچو غرو * برخ همچو برو و برفتن تذرو برخ همچو بر و بباى عجمى خواهد بود و پر و مخفّف پروين است كه بدرخشندكى معروف است قياس كرده كه ماه و مشترى را كويند هم فردوسى كفته شعر به بالاى تو در چمن سرو نيست * چو رخسار تو تابش پرو نيست همان پروين است و برو بفتح باء و ضم راء و واو همان ابروست چنان كه حكيم سنائى كفته شعر هركه ابروى تو بيند ز پى خدمت تو * هم به روى تو كه پشتش چو به روى تو بود استاد بهرامى سرخسى كفته هميشه خرّم و آباد باد تركستان * كه قبلهء شمنان است و جايكاه بتان يكى بيامد ازيشان و اين دلم بربود * برخ بهار بهار و به مهر باد خزان بغمزه تير و مژه تير و قد و قامت تير * برو كمان و بباز و فرو فكنده كمان از آن كمانش كمان كشته قدّ عاشق آو * وزين كمانش عدو كشته از شمار كم آن بروار بر وزن هموار خانهء تابستانى كه در آنجا كوسفند